40
شبانه های من
چشمان من پر است از هرم نگاه تو
و دل همچنان لبالب است از نام و یاد تو
اگرچه دست من دور ز دست توست
زنگ صدای تو در گوش جاده های دل
صدا می زند مرا مدام
و لبخند می زند دلم از این صدا
همیشه صدا بزن مرا
همیشه بخوان مرا به نام
صدای تو
می پاشد بر دلم
رنگ زندگی
کنج تنهایی دلت
با تو بودن را تجربه می کند
همیشه با من باش
که بی تو پای رفتن نیست
از حس حضور تو
باز هم به دیدنم بیا
آنچنان شیدا و واله می شود
که در شبهای ابری و بی ستاره هم
ماهش جان پناه اوست
گرچه گم شده در پشت ابرهای تار
من شبم
شبی نه ساکت و نه سرد
من شبم
نه شبی بی ستاره و پر ز درد
ماه من
جان پناه همیشه ی منست
می پیچم چه با غرور
بر تن مهر او
قدمت را بر دیدگان عاشقم بگذار
تا بپیچد در نگاهم عطر و بوی دیدگان تو
دوستت دارم
شاید که تا صبح گرمای دستانت آب کند یخ وجودم را
برگرد
دلم تنگه برای با تو خوندن
برگرد
دلم تنگه برای نیم نگاهی از سر عشق
بیا و جان من باش
برگرد
بازم بمان کنار من
که من کنار عشق تو
یه باغ پر شکوفه ام
و من از حضور دل انگیزت لبریزم
می خورد سوت کشان تاب و به تاخت می تازد
می رود تا ته آنجا که فقط اوست با تو
می رود تا ته آنجا که هیچ فاصله نیست
شب را می کشد چون تن پوشی بر تن
می آرامد تا صبح در کنار یادت
شب دل روشن باد
از فروغ چشمت
گرچه بر روی دگران می نگری
من و آغوش خیالت
شادیم
که تو پا بر روی غرور بگذاری
بشکنی شیشه ی خودخواهی خویش
پا به روی چشم من بگذاری
قدمت بر دو تا چشمان سیاهم ( جانم )
من و این دوری تو ؟؟؟؟
نتوانم
من و این دوری تو ؟؟؟؟
نتوانم
هیچ نیست در دلم به جز عشق تو
در گوش من پر می شود از صدای تو
چون فکر توست که فریاد می زند دلم
نیا و گذر نکن از زیر پنجره
با وسوسه ی دیدن من چه می کنی؟
باشد نیا
نیا و مخواه مرا
بی عشق من به زیر این طاق کبود چه می کنی؟
باشد مکن هیچ از من و از دلم یادی
بی زمزمه ی محبتی لبریز از مهر و وفا چه می کنی ؟
می برد از یاد دلم اندوه و تب
می خرامم در میان سبزه زار عشق تو
همچو آهویی که بیند جفت خود
تار یادت می تند در رگ و هستی من
چون تویی دین و ایمان و تویی مستی من
آمدم تا رفتنت باور کنم دیدم نشد
آمدم تا بار دیگر دل کنم آرام و رام
جان به لب آمد و این دل با سر و سامان نشد
می درخشی چون ماه
در سکوتی که میان من و دریا جاریست
می خروشی چون موج
می روم تا با بالشی از دستان تو
و تن پوشی از نگاهت
پر کنم شب تنهاییم را
تا خود صبح کنار دلت آرام می مانم
بیا به دیدار من در خواب
دلم روشنی نگاهت را می خواهد
تا فانوسی شود در سیاهی شبم
چون که خوش می بویی
چون که در جان و دلم
راه عشق و زندگی می پویی
که چگونه پشت پرچین شب
به انتظار تو نشسته ام
تا که بیایی
و شبم رنگین شود از حس بودنت
از تو من پر از ترانه
توی این شبهای خلوت
از تو من پر از بهانه
کاش جای من
کمی می دوید دلت
خسته است پای عجله ام
تو هم کمی تعجیل کن
درشب من
هم پرواز با رویاهای شبانه ام
و من تا صبح نفس می کشم در هوای تو
از حس حضور تو
همیشه باش با دلم
بتاب بر من و نگاهم را
پر کن از حس بودنت
و به دنبالت روانه ی خواب می شوم
شاید به خواب ببینم تو و دیدگان تو
به دیدنم نیامدی .. به خوابم بیا
می پاشی تو بر دلم لطافت و شور زندگی
بمان در شبانه های من
که تو دلیل تمام نغمه های منی
با گامهایی که پر از نغمه ی عشق است هنوز
طنین قدمهایت در گوش جان من زنده است هنوز
مردم بسکه در شبانه های خودم غوطه ور شدم
باز آ که این دلم بسته به زنجیر دل تو است هنوز
به دیدنم بیا
در این شب پر از تاریکی
که شب من محتاج نور دو چشم مهربان تو هست هنوز
عجب ازمن و دلم که پس از کوچ بی دلیل تو
تشنه ی یک قطره از محبت بی کران تو اند هنوز
بی تو من خسته و تنها چه کنم
تو کجایی که ببینی چه بی تو خستم
بی تو من با کوه غمها چه کنم